آخرین اخبار
یادداشت و گفتگو
همیشه پایِ «امام رضا» در میان است!
دل نوشت مسئول سازمان بسیج دانش آموزی استان فارس؛
boletهمیشه پایِ «امام رضا» در میان است!
سالهاست در فضای شهدا هستم و آرزویم شهادت است
مصاحبه با همسر اولین طلبه شهید مدافع حرم محمد مسرور
boletسالهاست در فضای شهدا هستم و آرزویم شهادت است
کد خبر: ۸۴۰۸۶
تاریخ انتشار: ۱۲ خرداد ۱۳۹۵ - ۱۱:۴۱
سلمانی صلواتی :
نزدیک عملیات بود و موهای سرم بلند شده بود. باید کوتاهش می کردم. مانده بودم معطل تو آن برهوت که جز خودمان کسی نیست، سلمانی از کجا پیدا کنم. تا این که خبردار شدم که یکی از پیرمردهای گردان یک ماشین سلمانی دارد و صلواتی موها را اصلاح می کند.
رفتم سراغش.
 دیدم کسی زیر دستش نیست. طمع کردم و جلدی با چرب زبانی، قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش. اما کاش نمی نشستم. چشمتان روز بد نبیند. با هر حرکت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می پریدم. ماشین نگو تراکتور بگو! به جای بریدن مو ها، غِلفتی از ریشه و پیاز می کندشان!

از بار چهارم، هر بار که از جا می پریدم، با چشمان پر از اشک سلام می كردم. پیرمرد دو سه بار جواب سلامم را داد. اما بار آخر کفری شد و گفت:"تو چت شده سلام می کنی.یک بار سلام می کنند.
"
گفتم :"راستش به پدرم سلام می کنم. "پیرمرد دست از کار کشید و با حیرت گفت:"چی؟ به پدرت سلام میکنی؟ کو پدرت؟"اشک چشمانم را گرفتم و گفتم:"هر بار که شما با ماشینتان موهایم را می کنید، پدرم جلوی چشمم میاد و من به احترام بزرگتر بودنش سلام می کنم!"
پیرمرد اول چیزی نگفت. اما بعد پس گردنی جانانه ای خرجم کرد و گفت:"بشکنه این دست که نمک ندارد..." 
مجبوری نشستم و سیصد، چهارصد بار دیگر به آقاجانم سلام کردم تا کارم تمام شد.

مرغ های تخریب چی

اوضاع غذا بدجوری بهم ریخته بود. هرچه بیشتر می گذشت دعاها سوزناکتر می شد. دو ماه بود که در خط مقدم بودیم و ماشین تدارکات یا دیر به دیر به خدمت مان مشرف می شد یا نان و پنیر و انگور هندوانه برایمان می آورد. جوری شده بود که داشت طعم غذاهای پختنی از یادمان می رفت. داشت فراموش مان می شد که مرغ چه شکلی است یا ران مرغ کدام است سینه اش کدام. چلوکباب چه مزه ای دارد و با لیموترش چه طعمی پیدا می کند. در آن شرایط نان خشک که می خوردیم به پیشنهاد یکی از بچه ها سعی می کردیم با رجوع به خاطرات گذشته، یاد غذاهای خوشمزه و پر چرب و چیلی را زنده کنیم و روحیه مان ضعیف نشود تا اینکه خدای مهربان نظری کرد و در عین ناباوری ماشین تدارکات از زیر آتش و خمپاره دشمن سالم به مقصد رسید و ما با دیدن پاتیل های پلو و از همه مهمتر مرغ، به خودمان سیلی می زدیم که خوابیم یا بیدار.

اما وقتی سر سفره نشستیم با دیدن مرغ های بی ران و بال به فکر فرو رفتیم که آنها را از کجا گیر آورده اند. قدرتی خدا از هر ده مرغ یکی ران نداشت. گرچه بچه ها دولُپی می خوردند و دم نمی زدند.اما همینکه شکم ها سیر و پُر و پِیمان شد فکر ها به کار افتاد. من رو در واسی را گذاشتم کنار و به راننده ماشین که مهمان مان شده بود گفتم: «ببینم حاجی جون می شود بپرسم که این مرغ های خوشخوانِ بی ران و بال، مادرزاد معلول بوده اند یا در جنگ به چنین روزی افتاده اند؟» بچه ها که داشتند سرخوشانه، چایی بعد از نهار می خوردند، خندیدند. راننده کم نیاورد و گفت: «راسیاتش از میدان مین جمع شان کرده اند!» خنده بیشتر شد. زدم به پررویی و گفتم: «حدس می زدم تخریبچی بوده اند. چون هیچکدام ران درست و حسابی نداشتند!» کمی خندیدیم و باز خدا را شکر کردیم که ما را از خوان نعماتش محروم نکرده است.

برگرفته از کتاب رفاقت به سبک تانک
میخوش
نام:
ایمیل:
* نظر: